عزیزم لبخند تو تعادل شهر را بر هم میزند

  تو بخند من شهر را دوباره میسازم...



[ موضوع : ]
[ پنجشنبه 16 بهمن 1393 ] [ 15:11 ] [ مامان سمیه ] [ ]
نه ماهگی طلا خانوم

sghllkk



[ موضوع : ]
[ جمعه 19 تير 1394 ] [ 10:38 ] [ مامان سمیه ] [ ]
شش،هفت و هشت ماهگی اویسا...

سلام عزیزم

بعد مدتها امشب اومدم باز برات بنویسم.راستش اینقدر ماه شدی که اصلا فرصت سر زدن به وبت پیدا نمیکنم.بوس

دختر خوشگلم مامان خیلی دوستت داره تو عشق مامان بابایی ،عزیزم .

خیلی ناناز شدی بابایی که در یک کلمه بگم هلاکته.محبت

فکرش نمیکردم خدا ی دخمل به این خانومی بهم بده .خیلی مهربونی و در عین حال شیطون و دوست داشتنی ،همه تو فامیل دوستت دارند.

خوش اخلاقیت معروفت کرده.

روزا داره میگذره و تو داری بزرگتر میشی. با وجودت زنگیمون خیلی شیرینتر شده.

تو این مدت که نیومدم اینجا خیلی اتفاقا افتاد.بیست بهمن با کمک وارونه افتادی وسه روز بعدش برای اولین بار بدون کمک تونستی خودت وارونه بیافتیبوس .اوایل اسفند ماه تولد کیان بود.

تم تولد اقا کیان ماشین قرمز رنگ بود که شما هم سعی کردید با تم هماهنگ بشی. 

اینم اویسا گلم وکیان جون

فردای تولد یعنی نهم اسفند بود که با بابایی رفتیم پیش دکترت(دکتر اسلامیان)و گوشت را سوراخ کردیم.

گل مامان اینجاهم خانومی کردیو زیاد گریه نکردی .نیمه های اسفند کم کم تمیز کاری را شروع کردیم و خودمون برای نوروز اماده کردیم امسال با بودنت ی انرژی خاصی داشتم دل تو دلم نبود که عید بشه .

سال تحویل خونه خودمون بودیم بعدشم رفتیم عید دیدنی .

دیگه کم کم داشت شش ماهتم تموم میشد.تو پنج ماه تا شیش ماهگیت موهات ریخت .یعنی ی دخمل کچل شده بودی.آرامراستی پنج ماه ونیمت بود که رورویک سواری را شروع کردی اولش مقاومت میکردی و دوست نداشتی ولی بعدش عادت کردی در کل این مدلی هستی هر چیزی را تجربه اولش دوست نداری.خطا

اینجا اولین بایه که سوار رورویکت شدی...

و شش ماهتگی بدون کمک دیگه خودت مینشستی.فک میکنم حدودای بیستم بود که با بابایی ی سفر ی روزه به کاشانم داشتیم که حسابی خوش گذشت .عینک

و بعدش با نه روز تاخیر واکسن شش ماهگیت را زدی که ی کم تب کردی.دلشکسته

شیش ماهتم که تموم شد شروع کردی به چهار دست وپا رفتم.دختر زرنگی بودی و زود راه افتادی.قربونت برم.من و بابایی هم حسابی مواظب که ی موقع اتفاقی برا گلمون نیفته.

بعد فروردینم دهم اردیبهشت عروسی دایی محمد بود محبت

با این که اون موقع شما داناتر شده بودی وبه منو بابات خیلی وابسته بودی ولی در کل دخمل خوبی بودی و باهام همکاری کردی.خیلیم خوش گذشت.

این وابستگیتم موقتی بود بعد دو سه هفته خوب شدی.

دو روز بعد عروسیم دیدم که اولین مروارید (دندون پایین سمت راستت)اویسا گلی در اومده وای نمیدونی چقدر خوشحال شدم دو هفته بعدشم ی جشن کوچولوی دندونی واست گرفتم.محبت

حدودای هفت ماهگیت دستت را به مبل میگرفتی و وایمیستادی.

در ضمن تو  سن هفت ماه و نیمگیت چندتا کلمه هم شروع کردی به گفتن(ب ب-اب-به-وقتیم میگفتیم دست بزن خودت میگفتی د).هفتم خردادم تولد بهار جون بود.هشتم خردادم برای اولین بار دست زدی .فک کنم تو تولد یاد گرفتی.

بیست روز بعد از اولین دندونت دومین مرواریدتم بعد ی هفته تب شدید در اومد.و دندونت جفت شد.

الانم موهات دارن کم کم در میاد .باباییم حدود یک ماهه که رفته مسافرت و قرار دوشنبه برگرده پیشمون.

بابا امیر خیلی برات بیتابی میکنه و دلش برای دردونش تنگ شده.خیلی سخته دوری.

الان ی چند روزی هست دستت را به مبل میگیری و راه میری منم همینجور که داری راه میری پاهای کوچولو نرمت بوس میکنم.بوسبوس

وقتی تو خونه تنها باشیم همش میای دوروبرم و دوست داری باهات بازی کنم ولی تو جمع کاری بهم نداری و میری بازی میکنی.راستی ی هفته مونده بود که شش ماهت تموم بشه غذا کمکی را برات شروع کردم اولش با فرنی بود زبان.سه هفته بعدشم سوپ خوردی .الانم پیشرفت کردی و میوه و بیسکوییتم میخوری.

 

 



[ موضوع : ]
[ شنبه 23 خرداد 1394 ] [ 23:22 ] [ مامان سمیه ] [ ]
پنج ماهگی اویسا

سلام نفس مامان

خوبی؟به همین سرعت گدشت .پنج ماه از زمینی شدنت میگذره تو هر روز برامون عزیزتر میشی.

در کل میتونم بگم این ماه ی جورایی هم خوب بود و هم بد بود.

حوب بودنش به خاطر این که تا حدودی خوابت بهتر شده و حدودای ساعت11شب میخوابی.

ولی بدیش ...

شما کلا این ماه مریض بودی اولش که بعدواکسنت سرما خوردی و ی چند روزی بهتر بودی و بعدش باز ی هفته تب داشتی و بهدشم ی چند روزی چشمت سرما خورده بود.

خلاصه  خدا را شکر الان بهتری .

تو این ماه خیلی فعالتر شدی دیگه دخترم رسما منو میشناسی و برا اومدن تو بغلم بیتابی میکنی.من عاشق این حرکتتم وقتی بغلت میکنم انگار خدا دنیا را بهت داده.

خیلی بیشتر از قبل با اسباب بازیات ارتباط برقرار میکنی.تمرکزت بهتر شده تو این ماه به عروسکای تشک بازیت دست میزنی و سعی میکنی به سمت خودت بکشی.

ی هفته از پنج ماهگیت میگذشت که به سمت راستت چرخیدی.

...

اویسا جونم دقیقا ی 15هم ماه پیش (بهمن)پارسال بود که متوجه شدم خدا جونی شما را به من و بابایی داره.تو اون روز حس خوبی داشتم .ی جورایی دلم برای اون روز تنگ شد.

دیگه کم کم داریم به سال جدید نزدیک میشیم.لباسای نو برات خریدیم.امسال اولین سالی هست که فرشته کوچولومون باهامونه.امیدوارم سال خوبی باشه.

راستی نهم اسفندم رفتیم گوشتو سوراخ کردیم.



[ موضوع : ]
[ جمعه 15 اسفند 1393 ] [ 15:54 ] [ مامان سمیه ] [ ]
چهار ماهگی اویسا واکسنش و سرما خوردگی....

سلام پرنسس مامان.

چطوری دخترم؟ببخشید این ماه ی کم مامانت تنبلبی کرد و پستت چهار روز دیرتر میذارم.راستش این ماه بابایی امیر نبودش و دست تنها بودم.

قربونت برم روز به روز داری شیرینتر میشی.دیگه کامل مامانت میشناسی.تو چهر ماهگیت به حرف زدن بقیه عکس العمل نشون میدی و اگه کسی باهات خندید براش خنده میکنی.

دستای کوچولوتو میاری جلو صورتت اول نگاهش میکنی بعدش میکنی تو دهنت.این ماه خیلی دستت تو دهنت میکنی و اب از دهنت میاد،فکر کنم میخواد جای مرواریدای توی دهنت سفت بشه.یعضی وقتا اینقدر لثه هات میخواره که به شدت عصبانی میشی و غر میزنی.

تاز بلد شدی پسونکتو از تو دهنت در میاری ولی متاسفانه نمیتونی بذاری تو دهنت ...

یکشنبه بردمت واکسن چهار ماهگیت را زدی شبش خیلی تب کردی تا صبح چیشت بیدار بودم و حواسم بهت بود که خدایی نکرده تبت بالا نره .گذشت روز سه شنبه متوجه شدم سرما خوردی.عزیزم انگار دنیا رو سرم خراب شد خیلی ناراحت شدم که دیدم مریض شدی.دیروز بردمت دکتر خدا کنه زود حالت خوب شه عزیز دلم.

 



[ موضوع : ]
[ پنجشنبه 16 بهمن 1393 ] [ 15:08 ] [ مامان سمیه ] [ ]
سه ماهگیت مبارک دختر گلم...

سلام نفس مامان.چطوری دختر نانازم؟سه ماهگیتم تموم شد و وارد چهارمین ماه زندگیت شدی .عزیزم روز به روز ناز تر میشی.هر روز که میگذره بیشتر عاشقت میشم.خیلی جیگر شدی .بابایی خیلی دوستت داره میگه اویسا نفسشه.نفس هر دومونی.با اومدنت زندگیمون خیلی تغییر کرد.گلم خیلی دختر خوبی هستی.خیلی باهوشی درعین حال مهربون و خوش اخلاقم هستی.دوماهه بودی که میخندیدی اما تو سه ماهگی وقتی باهات صحبت میکردیم واکنش نشون میدایدی و برامون میخندیدی.

دوماه و چهار روزت بود که به اصرار بابایی برای تغییر روحیه من ی سفر کوچولو به کیش رفتیم .راستش خیلی خوش گذشت تو هم دختر خوبی بودی.

دیروز صبح بابایی رفتش.امروز خیلی نا ارومی کردی فکر کنم نبود بابات حس کردی.فکر میکنم دختر بابایی بشی اخه خیلی با بابات جور هستی.چند شبم بود بابایی میخوابوندت.

عزیزم خیلی به تلوزیون علاقه داری و دوست داری ببینی.

به پسونکتم حسابی عادت کردی.چند نمونه پسونک برات خریدیم ولی متاسفانه اونی که از همه زشتتره را انتخاب کردی و به هیچ وجه حاضر نیستی عوضش کنی.

اینجا لب ساحل بودیم(کیش)

 اینجا تو فوروشگاه شاندیز خوابت برده بود

 

عزیزم اولین باری که سوار هواپیما شدی.

این لباس بابایی برا زمستونت خرید

اینم خانوم دکتر با اون پسونک خوشگلت قربونت برم

انجا هم اولین یلدای دخترم

 



[ موضوع : ]
[ سه شنبه 16 دی 1393 ] [ 22:46 ] [ مامان سمیه ] [ ]
دو ماهگی دختری...

سلام نفسم.دختر خوشگلم.دیروز دو ماهت تموم شد و به سلامتی وارد سومین ماه زندگیت شدی.چقدر زمان زود میگذره ...

خیلی دوستت دارم روز به روز بیشتر عاشقت میشم.نفسمی عزیزم.اویسا جونم از وقتی وارد دو ماهگیت شدی هوشیارتر شدی احساس میکنم منو میشناسی چون به صدام واکنش نشون میدی.خدا را شکر خواب شبانه تم تنظیم شد اخه تا چهل روزگیت شبا بیدار بودی و منو باباییم مجبور بودیم شب زنده داری کنیم ولی دقیقا از شب چهلم دیگه خوابیدی خدارا شکر.

در ضمن صبحا هم وقتی از خواب بلند میشی ی کمی تو تشک بازیت سرگرم میشی.پسونکم میخوری و کم کم داری بهش وابسته میشی موقع خواب خیلی کمک میکنه .در کل دختر شیطونی شدی و هر کی میبینتت دلش برات تنگ میشه...

عزیزم دیروزم واکسن دوماهگیت زدی .بمیرم خیلی پات(چپ)درد گرفت. خدا را شکر امروز بهتری.امشبم خونه عمه مهناز دعوتیم.

.

دوستت دارم پرسسم...

قربون خنده هات برم

 



[ موضوع : ]
[ پنجشنبه 13 آذر 1393 ] [ 16:19 ] [ مامان سمیه ] [ ]
خاطره زایمان...

سلام دخترم

چطوری عزیزم.امشب بعد از 50روز از اومدنت اومدم خاطره به دنیا اومدنت را برات تعریف کنم.

اخرین ویزیتی که با دکتر داشتم برام 12مهر را تعیین کرد که به دنیا بیای.یعنی شنبه دقیقا روز عید قربان.

جمعه شب،شب عجیبی بود راستش ی حس خیلی خاصی داشتم بابایی هم بیقرار بود نمیگم اصلا نمیترسیدم ولی اون طور که قبلا فکر میکردم ترس تو وجودم نبود  خیلی هیجان داشتم اون شب سر جمع ی3ساعتی بیشتر نخوابیدم ساعت 5صبح پاشدیم نماز خوندیم و با بابایی راهی بیمارستان خانواده شدیم.ما اولین نفر بودیم که رسیدم  بابایی اصرار داشت که اولین نفر باشم که میرم تو اتاق عمل.کم کم بقیه مامانایی که اون روز عمل داشتند اومدند.ساعت 7بود که رفتم تو قسمت زایشگاه و لباسام عوض کردم بعدش دادم به بابایی و از هم جدا شدیم و تنها شدم..پرستار سرم بهم وصل کرد و امادم کرد و منتظر خانوم دکتر شدم  ساعت حدود  نه وربع بود که دکترم اومد و از اونجایی که من اولین مریضش بودم ساعت نه و نیم دقیقه من رفتم اتاق عمل دکتر بیهوشی اومد بالا سرم و ی امپول تو سرمم وصل کرد تا اومدن اسمت بپرسند بیهوش شدم و هیچی متوجه نشدم.ی موقع به هوش اومدم میشنیدم که کناریم داره ناله میکنه ساعت که دیدم ده و نیم بود فقط تونستم سوال کنم بچم سالمه و دوباره از هوش رفتم ساعت یازده و نیم بود که کاملا هوشیار شده بودم خیلی درد و سوزش داشتم پرستار سرم بیحسی بهم وصل کرد کم کم دردم کمتر شد و اوردنم تو اتاقم اونجا تو همه ی این مراحل از بعد ریکاوری بابایی همراهم بود تو اتاق که اومدم دایی محمد خاله فاطمه(خاله خودم)با مامان جون(مامان بابا)اونجا بودند.بعد ی ربع تو را اوردند.عزیزم اون لحظه بهترین لحظه زندگیم بود همه دردا را فراموش کردم بادیدنت.

خلاصه از همون اول چشمای خوشکلت باز بود.

لپای صورتی لبای کوچولوت با اون چشمای درشتت منو عاشق خودش کرد پرستار همه را به جز همراهم بیرون کرد.تا عصری موقع ملاقات گیج بودم و خوابم میبرد .ملاقات که شد همه اومدن دیدنمون.تا شب دخر ارومی بودی ولی کم کم صدات دراومد و تا صبح گریه میکردی بیچاره خاله خیلی اذیت شد پیشش اروم نمیشدی منم اصلا توانش نداشتم ولی باز کمکش میکردم.اون شب فقط ساعت پنج تاشش صبح اونم تو وقتی اومدی تو بغلم خوابت برد.عزیزم همون شب فهمیدم که چقدر بهم تکیه کردی و بهم احتیاج داری.ی بار بزرگی از مسولیت به عنوان مادر رو شونه هام اومد.

صبح بابایی کارای ترخیصمون انجام داد و ساعت حدود یازده بود که اومدیم خونه...............

 



[ موضوع : ]
[ يکشنبه 2 آذر 1393 ] [ 23:37 ] [ مامان سمیه ] [ ]
خوش اومدی نفسم...

سلام

اویسا جونم شنبه  12مهر ماه ساعت9و45دقیقه به دنیا اومد.



[ موضوع : ]
[ پنجشنبه 15 آبان 1393 ] [ 19:58 ] [ مامان سمیه ] [ ]

سلام عسلم،سلام نفسم.

چطوری دخترم.؟عزیز مامان داریم به روز دیدارمون نزدیک میشیمعزیزم سفرت داره تموم میشه.خیلی طول نمیکشه که میای تو بغلم .از ی طرف دلم میخواد زود  این روزای باقی مونده زود تموم بشه،از ی طرفم میدونم دلم برای این روزا تنگ میشه روزایی که هیچ وقت دیگه به این اندازه نزدیکم نمیشی.

دوستت دارم ،خیلی خوشحالم که خدا منم لایق دونست.لایق دونست و یکی ااز فرشته هاش را میخواد به من بده .

فرشته کوچولو قول میدم مامان خوبی باشم.همه سعیم میکنم که خوب زندگی کنی.از خدا میخوام تو این مسولیت بزرگ کمکم کنه.

عزیزم مرداد ماه و شهریور دستم به پایان نامم بند بود و خدا را شکر 11شهریور پایان نامم دفاع کردم و درسمم تموم شد.راستش از نیمه تیر ماهم رفتم سر کار البته الان 10روزه که مرخصی گرفتم و ترجیح دادم روزای اخر را توی خونه بمونم.

خاله زهرا و خاله مینا هم یکم مهر به سلامتی میرن مکه ،خیلی تنها میشم ولی چاره ای نیست .برای دنیا اومدن شما نیستند.

سعی میکنم ی پست دیگه قبل از رفتن به بیمارستان داشته باشم  فعلا.....



[ موضوع : ]
[ جمعه 28 شهريور 1393 ] [ 20:35 ] [ مامان سمیه ] [ ]
سلام...

سلام عزیزم.چطوری قربونت برم؟

اول از همه ازت معزت میخوام که اینقدر دیر اومدم ولی باید بگم که مامان حدود سه هفته ای میشه که داره میره سر کار .از ی طرفم دستم به پایان نامم بنده اخه دیگه زیاد وقت ندارم و اول شهریور باید برم دفاع کنم.دیگه گلم خودت مامانت ببخش .

عزیزم قول میدم وقی به دنیا اومدی خیلی فعالتر از حالا باشم.

امیروز داشتم فکر میکردم ،به این که چقدر داره این روزا زود تموم میشه همین دیروز بود که جواب ازمایشم مثبت شده بود والان ی هفته دیگه هفت ماهگیتم تموم میشه .راستش بخوای از ی طرف دوست دارم این روزای باقی مونده زود تموم بشه و بیای تو بغلم و از ی طرفم میدونم دلم برای این روزا خیلی تنگ میشه.

نفس ماما ن 16اردیبهشت بود که اولین تکونت را تو شکمم حس کردم خیلی ضعیف بود در حد ی نبض زدن بود ولی الان ی ده روزیه که تکونات خیلی شدید تر شده جوری که از روی پوست شکمم تکون خوردنت حس میکنم.

دختر خوشگلم روز به روز بیشتر عاشقت میشم .بیشتر بهت وابسته میشم.خیلی دوستت دارم.امیدوارم صحیح وسالم به دنیا بیای .امیدوارم خوا این روزای خوش را نسیب همه یمنتظرا بکنه.

راستی باباییم هنوز نیومده خیلی بهت وابسته شده.ی چند روزیه رفته مسافرت و فردا برمیگرده همش سراغت میگیره وبرات بیتابی میکنه.

برای انتخاب اسمتم خیلی تلاش کردیم و فعلا اویسا را انتخاب کردیم .امیدوارم وقتی به دنیا اومدی از اسمت خوشت بیاد گلم.



[ موضوع : ]
[ جمعه 3 مرداد 1393 ] [ 14:14 ] [ مامان سمیه ] [ ]
اسم...

سلام نفسم.

چطوری مامانی؟قربونت برم من .عزیزم.

دختر قشنگم 10روزه که وارد ماه ششم شدیم .تا پبج ماهگیم شکمم بزرگ نشده بود اما حالا کم کم میبینم شکمم داره میاد بالا.عزیزم حدود یک ماهه که تکونات را حس میکنم.این روزا که ماشاله کلی شیطونی میکنی و من ذوقت میکنم.

تقربیا سه ماه و نیم دیگه به دنیا میای .خیلی بی تابم که تو بغلم بگیرمت.راستی یکشنبه هم پیش دکترت بودم خدا را شکر همه چیز خوب بود و قرار شد یک ماه دیگه بریم پیشش.

خریداتم گلم شروع کردیم .رنگ بنفش و صورتی را انتخاب کردیم.سرویس کالاسکه و سرویس خوابت سفارش دادیم فعلا .بعدا که اتاقت چیدم عکساش برات میذارم.

راستش تو انتخاب اسمت خیلی مشکل داریم اخه منو بابایی برای اسمت خیلی وسواس داریم خدا کنه اخرش ی اسم خوب برات پیدا کنیم.

 

 

دوستان ازتون ی خواهش دارم در صورت تمایل بهمون اسم پیشنهاد کنید.ممنونم.

ما اسم فارسی،خوشمل,و با معنی مد نظرمون هست....



[ موضوع : ]
[ چهارشنبه 21 خرداد 1393 ] [ 11:00 ] [ مامان سمیه ] [ ]
دخترم...


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

شرمنده.فقط خودم و دخترم




[ موضوع : ]
[ پنجشنبه 8 خرداد 1393 ] [ 23:32 ] [ مامان سمیه ] [ ]
خدا.......

سلام دوستای خوبم اومدم بهتون خبر سلامتی دخترم بدم.

اومدم بگم خدا ی بار دیگه بچمو بهم بخشید.

خدا ی بار دیگه بر سرم منت گذاشت.

خدا این بارم دلم نشکست.

خدا نذاشت امیدم نا امید بشه.

خدا دخترم برام نگه داشت.

اومدم بگم حالا واقعا قدر سلامتیو میدونم.

شنبه نزدیکای شب بود که از ازمایشگاه به امیر زنگ زدند و خبر دادن دخترمون سالمه و هیچ مشکلی نداره.

وای خدای من چقدر من خوشبخت بودم که این خبر بهم رسید .فکر میکردم دارم خواب میدیدم .18روز منتظر این خبر بودم .18روز سخت،خیلی سخت.به هیچ وجه نمیتونم توضیح بدم چه بر من گذشت در این روزا و حالا داشتم میشنیدم که بچم سالمه.

خدایا اخه چقدر تو مهربونی همیشه تو سختیا اخرش شرمندم کردیو بهم نشون دادی که باید بهت اطمینان داشته باشم.خدا یا شکرت که درسته سخترین روزای عمرم پشت سر گذاشتم ولی عاقبتش خوب بود.

الهی هیچ کس این روزا را نبینه.

الهی هیچ مادری جواب ازمایشش مثبت نشه و مجبور بشه پاره تنش را از دست بده.

خدایا تا اخر عمرم شکر گذارتم.

.

.

.

دوستای عزیزم خیلی خیلییییییییییییییییییی ازتون ممنوم.نمیتونم اسم بیارم چون ممکنه به بعضی از دوستان کم لطفی بشه.

امیدوارم بهترینهارا تو زندگیاتون تجربه کنید.خیلی ممنونم که تو این روزای سخت پابه پای خودم ناراحت بودید،غصه خوردید،پیگیر بودید و مثل ی خواهر واقعی تنهام نذاشتید.

از خدا میخوام انتظارا مامانای منتظر را تموم کنه،مثل الان که به من رحم کرد به دل بیتاب اونا هم رحم کنه.خدایا اونا هم بیتاب فرشته هاشونن پس فرشته ها را زمینی کن .امین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[ موضوع : ]
[ دوشنبه 29 ارديبهشت 1393 ] [ 23:41 ] [ مامان سمیه ] [ ]
بعد امنیو سنتز...

ساعت5بود که از خونه به سمت مطب راه افتادیم.خیلی نگران بودم ،دیشب با امیر نشسته بودیم که ی دفعه بغضم ترکید و زدم زیر گریه همین که گریه ام افتاد دیدم امیرم شروع کرد به گریه کردن.خیلی با هم گریه کردیم.از خدا خواستیم که بچمون سالم بهمون ببخشه.اخرشم همه چی را سپردیم به خدا.

الهی هیچ کس این روزای ما را نبینه.ادم لحظه لحظه پیر میشه....

ساعت 5بود که رفتیم مطب .دکتر ساعت 6.30بود که اومد سراغم.همش داشتم گریه میکردم.دکتر خودش زن خیلی خوب و مهربونی بود بر عکس خانومای مامایی که پیشش کار میکردند،انگار وسط قلباشون سنگ بود.اصلا ی درصد درک نداشتند.انگار مجانی داشتند کار میکردند.

خلاصه دکتر بسم الله گفت و شروع از دردش نمیگم که اصلا یاداوریش زجرم میده. ی ربع طول کشید اما من حس کردم ساعتها گذشت.بلاخره ی موقع دکتر گفت تموم شد.ی سری مراقبتم بهم گفتند و نیم ساعت تکون نخوردم و رو تخت خوابیدم بعدشم اومدیم خونه.نمونه امنیو را هم امیز برد داد مرکز ژنتیک برای ازمایش.حالا هم فعلا اصتراحت مطلقم که خدای نکرده اتفاقی نیفته برای کیسه اب جنینم.

سپردمش به خدا.هر چی سرنوشتم باشه.

حدود دو هفته دیگه جواب اماده میشه.

بازم التماس دعا.........خیلی محتاجم دوستای مهربونم فراموشم نکنید در ضمن ببخشید ناراحتتون کردم..........



[ موضوع : ]
[ يکشنبه 14 ارديبهشت 1393 ] [ 0:35 ] [ مامان سمیه ] [ ]
میترسم...

کم کم دارم اماده میشم برای رفتن تو مطب دکتر موحدی.

خیلی میترسم...

از سرنوشتی که ممکنه سیاه باشه در انتطارم نشسته باشه...

از سوزنی که باید از روی شکمم رد بشه و برسه به کیسه اب جنینیم...

از اینکه به بچم اسیبی نرسه...

این روزا پر از ترس شدم...

خدایا کمکم کن............



[ موضوع : ]
[ شنبه 13 ارديبهشت 1393 ] [ 16:37 ] [ مامان سمیه ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد